گذار از من که از استادم آغاز کنم زخوبی و کمال عشقش آغاز کنم
گذارم کز همین استاد محبوب خودم رویم نشود تا کرمش راز کنم
امروز به یاد یاد شبهای تو ام در مشهد و آن صحبت تو باز کنم
عالِم که در این عالَم و نسل است زیاد از شدّ گذشتت بال و پر واز کنم
در خاطره ها شهر ری و شاه عزیم از خوبی تو سازه ی پرواز کنم
آنقدر لیاقت داشتی کز تو به از حقا که بایدت پی طنّاز کنم
اکنون که من از تو امنیت خواهم و بس من حاضرم از خود زتو سرباز کنم
در کلبه ی حجری این دبیر است و بهار گویم که در جنّت تو باز کنم
نوشته شده توسط حسان جلوداری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت
در فرودین سال کنونی در این حیات ساکت ولیکن عاشق یک چهره ی نبات
بی آشنا گذشتن از این سالها چه سخت حیفا که کاغذم چه زیاد است و لا دوات
در سایه ی عشقی که نشاید به وصفش آی ای وای که عشقی که زمردم چه بی ثبات
آنقدر کشیدم که رسیدم به عشق خود در راه آن گذشتم از این سالها قنات
معشوق من که عاشق من شد پس از دمی چون یک فرشته ای به ازین هر چنین صفات
هر روز که از دوری او جان من جداست اینگونه که پیداست بمیرم در این سدات
اشعار من ازوست چه رشدی کند ازو؟ رشدی که نه تنها به گندمست و لا غلات
گفتی که عاشق منی و این قباله بود حجری بدان که این قباله بود یک بیات
نوشته شده توسط حسان جلوداری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
بی وفا تو دل ستانی را ز کو آموختی؟ بیوفا که بی وفایی این دلم را سوختی
ای نسیم گرم تابستان که دل آتش زدی در کنار قلب من آتشکده افروختی
نابکار این دل که صید دست صد روی تو بود بوی عاشق در مشامم منحصر بوی تو بود
من تو را همراه بودم تو ستمکار و بدی خُلق نیکو نزد من اخلاق و صد خوی تو بود
لکن هرگز تا نهایت فتنه این دل نا خورم هرگز از عشقم به تو صحبت به هر کس نا کنم
گفتمت در شعر قبلی این دلم آتش مزن اما آتش میزنی این دل که حسرت میخورم
وز تو این دل نابکاریها که دیده سوخته چشم خود را غافل از نفست به تو اندوخته
پس خداحافظ که حجری دوست نا دارد تو را آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
نوشته شده توسط حسان جلوداری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت
ای سلامم بر تو ای صدر جهانی حافظا ای تو که لا شک شفیع و مهربانی حافظا
ای سخنپرور که گفتارت لطیف و خاشع است ای تو که احسن ز هر حسن البیانی حافظا
ای شهیر بی نمونه رفتی اما نام تو چون زبان بی زیانی بر لبانی حافظا
عارف رهجوی قرآن یار و یاور با منی چون نباشی شعر من لیس المعانی حافظا
زنده نامت زبتدا تا انتها خلقی کنند کز تو جاوبدان همیشه گر نهانی حافظا
بی تو صبحی غیر روشن بر فروغ آسمان زنده ای با تو ندارم من خزانی حافظا
شاید این افراد حاسد از حسد جانی کنند بهر این خلقی که بینی در امانی حافظا
حجریا از حافظ آموز از دلت بد ره مده می زنی در قلب حاسد از کمانی حافظا
نوشته شده توسط حسان جلوداری در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 20:45 موضوع | لینک ثابت
شهریارا شهریارا ای منی آموزگارا ناتوانم نا توانم پس بگو یا شهریارا
شعر از این بود و از آن بود از جمالت شعری افکن پس بر آور از دل ما شهریارا این ثنا را
شهریار از بند دستت می چکد شعران زیبا از وجودت افتخارم شکر می گویم خدا را
ای جهان شعر جاوید ای همان شخص طلایی در تو دیدم مهربانی در تو دیدم من وفا را
شهریارا در امان باش ای ستاد شعر و همدم شعر من کوچکترین است باز هم گو آن ندا را
ای نهال شعر ایران ای گیاه عشق ملی بر امانِ توست ملّت می کنم من این دعا را
ای خدا این قوی ، را یک عشق جاودانی افکن تا رسد بر شور و شادی و مزن بر او جفا را
حجری از استادت آموز و به جانش شعر فرما یاد آن شعری که گفتی با غریبان کن مدارا
نوشته شده توسط حسان جلوداری در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت
امروز ز قدرت محو غوغا دوم جیم ریزم من که آبی پشت سر تا دوم جیم
با قدرت به هر تیمی رسیدی پیشتازی کن تا بهترین باشی به هر جا دوم جیم
دانم که وجود تک ستاره در تو بیش از هفتاد سیاره جا به جا کن دوم جیم
خواهم که توان شیر شیران بر گزینی آن قدرت و گلبارانشان کن دوم جیم
از پشت و عقب تا حمله تا گل های سینا چون قرنفلی دیوار چینی دوم جیم
از گاذری و رضاییان و همه شیران نیما که کمال قدرتت را دوم جیم
تا مرشدی و حسین زاده در زمینند تعداد گلان خورده صفره دوم جیم
از محض ورود بچه ها تا گل هادی فریاد به هر جا دوم جیم دوم جیم
یاد از سرپرستت بکنم تا ره قائم پیشه بکنی با باباخانی دوم جیم
اکنون که خودم حجریم و مربی تو دانم که غرور و افتخاری دوم جیم
نوشته شده توسط حسان جلوداری در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت
همه رفتند ساقي من هم از اين خانه ميرم همه مردند من هم بهر اين غم ها بميرم
در اين كلبه كه محزون مي شود دلسنگ و ظالم در اين چاهي كه فتنه مي چكد از آن اسيرم
زميني كاندر آن سازند برجي از ستم ها در آن چون مرده اي هستم اگر چه من شهيرم
رسيد از آسمان نوري براي اين دل من من از اول بدانستم كه در راه نفيرم
رسيدی تا دلم آرامش و حبّ الغني داشت غريـــبا بر دلم گفتي كه من مردي دليرم
تو بودي بي نظير و يار جاوداني من ز عشق سرّ و والايت بگفتي بي نظيرم
تو را ديدم فراموشم شد آن كلبه يّ محزون كه حزنش با تو عشق است و محبت اي سفيرم
بيا اين دست گير و بَر به هر جايي كه خواهي كه حجری عشق آموز از نظيرانِ نصيرم
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
اي يار شبراوي من در روزگار خفتنم اي ياد شب هاي مني ، اكنون به دست من قلم
اي ياس محبوب خدا دستان من گرماي تو دزديد اما ياورم دستت بـُــود روي سرم
اي مهربان اي همزبان اكنون گذشته ساليان لكن ترانه هاي تو مانند حافظ از برم
اي پادشاه عاطفه ، اي حافظم در كودكي اي آنكه پروردي مرا ، اي حافظ بال و پرم
اي مژده ي سبز بهار ، راه خدايي را بگو كز ماندنِ زير فلك ، بي رهنما خيس و ترم
گويم بگو اما ز من ناكردي از غفلت روا حجری ببوسد دست تو ، دوستت دارم مادرم
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت
اين دلم آتش زدي يا ساقيا حالا بيا پله هاي عشق را آتش مزن بالا بيا
گرچه رفتي گويمت برگرد و اين دل را مبر عاشقم اي ناجيا بي ترس و بي پروا بيا
با من از عشقم به تو ناگو سخن اي عشق من چون تنوري گرم باش ، بي درد و بي سرما بيا
چون كمان آرش اين دل را به تيري بسته اي با غريبانها مرو ، اي قلب من با ما بيا
ويس از عشقم به هر جا چون غزالي مي رود عاشقم باش و چو عاشق مثل آن ليلا بيا
در قفس چون يك غزالي دست و پايم بسته اند ناجي ام تنها تويي ، با جمع نه تنها بيا
قلب من چون يك نسيمي مي وزد بر قلب تو پس مترس از قلب من ، جانا ز طوفانها بيا
نازنينا مي چكد از قلب من خون جگر نيست چون تو مثل و مانندي و بي همتا بيا
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت
گرچه اكنون در جفايي ساكتم از من آن را چون بهاران ياد باد
گرچه ويران گشته تاريخ و هنر از من آن تخت سليمان ياد باد
گرچه حافظ هجر و درماني نداشت از من آن هجران و درمان ياد باد
گرچه كودك خفتد اندر راحتي از من آن طفلان حيران ياد باد
گرچه اسكندر رباييد اين وطن از من آن يونان ويران ياد باد
گرچه كشور هاي مظلوم در جفاند از من آن چون ياد ايران ياد باد
گرچه ياران فارغند از ياد من از من ايشان را هزاران ياد باد
گرچه حجری شعر خود را دوست دار از من آن هجران شيران ياد باد
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 16:45 موضوع | لینک ثابت
ای جاودان استاد من ، ای ريشه ي اشعار من اي آنكه پروردي مرا ، اي سرور و سالار من
بهنام !!! اگر من شاعرم تنها زتو شد اين چنين تنها نبودي چون دبير ، بودي تو چون غمخوار من
افــــراد ديگر هم بُدند اما همه نامهربان بهنام اگر يارم بُود ، آنان همه سربار من
بهنام اگر گويم بدي ديوانه و ويرانه ام چون كز تو قوت مي كند قافيـــّـــه در گفتار من
قطعا دگر افراد نيز مشتاق اين كار منند اما ز استادم بـُـــود ، اينگونه شد كردار من
در ابتدا اشعار من بي وزن و بي قافيــّـــه بود اما تو بودي ناجي ام اي فاتح اسرار من
فرجام من در نزد خود در ظلمت و نوميد بود با ديدنت در لحظه اي معكوس شد پندار من
حجري بدان با او وفا كردن شوي مردي نكو از آنِ استادم بـــُـود اين محمل و آثار من
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
ايران من دست مرا بردي به نزد همرهان از عشق تو گوبم وطن آورده خنده بر لبان
ايران من ، تنها تويي ، جايي كه من هستم بدان اي قلب سرخ آسمان ، اي پايتخت شيعيان
از هر كجاي قلب تو ، علم ثريا آمده اي برترين گهواره ام ، اي بهترين جاي جهان
هر جا كه من گشتم زتو ، زيباتري نا ديده ام اي مركز دانشوران ، اي جايگاه شاعران
از هر مكان و شهر تو ، خون هنر ها مي چكد اي عالمان جاودان ، اي پيشرو در اين زمان
اسرار تو هرگز شود ، فاش و پريشان اي وطن اسرار تو ، چون پرده اي پوشانده از هر چه نهان
نوشته شده توسط حسان جلوداری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت
از هر سخن تا هر كلام ، پاينده باشي اي دبير شايد كه از والاي تو ، بنواختن در يك نفير
از كودكي تا پيري ام ، بايد كه تجليل ات شود باشد كه زير پاي تو ، اندازمت فرش و حرير
هر جا كه مي آيي به ياد ، ياد جواني مي كنم تا زنده بادت مي كنم ، اي سرور اي مرد دلير
هر علم و هر فنّ خدا ، تنها ز دستور تو بود بهتر بگويم عالما ، يادت بگويم من كثير
خوشبو تر از احساس من ، نسبت به تو نا پي شود حقا كه نا كردم به تو ، نامهرباني را صغير
حجری همان شايد كه بوسد دست بي همتاي تو حالا كه من اينگونه ام از بهر تو بود اي دبير
نوشته شده توسط حسان جلوداری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
ساقيا دل عطش بوسه اي از سنگ بود شهر ما آتش حال و به خدا رنگ تو بود
آتش افروخت و عاشق ز سراي خبرش گشته حيران ، چه خلقي ! كه چو آونگ تو بود
پهلواني كه ز عشّاق ، همه دست وُرا مي گرفتش كه همه بلبل و تورنگِ تو بود
جنگِ امروز ، جوانمرد ندارد به خدا كه جوانمرد ، فقط جنگ علي ، جنگ تو بود
خواب اطفال چه خوش بود و خزانش چه بهار خواب آن طفل تهيدست ، هم از چنگِ تو بود
حجری از عشق به مولا ، همه شب ياد علي كافري نيز شد عاشق كه ز آهنگ تو بود
نوشته شده توسط حسان جلوداری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
صبر و آشفتگي ام بهر رسيدن به چه بود ؟ به همان فصل بهار و به همان غافله بود
به همان غافله كه برد مرا فصل خزان به همان قدر كه رفتم ، به همان فاصله بود !
گذراندم ز خودم آذر و اسفند و خزان به همان چهره ي زيباي ، كه در آينه بود
برسيدم به هدف ، چهره ي زيباي بهار برسيدم كه همان فصل خزان خاطره بود
گذر و چرخ زمين سرعت والا تر از آن سرعت گشت زمين ، سرعتِ چون زلزله بود
نوشته شده توسط حسان جلوداری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت
دوش اين دل نفس عاشقي را بدميد از غم دوري او نعره زد ، جامه دريد
بي توجه به جهان منتظر ماند و بساخت در رهِ منتظري اش ياور و خانه بديد
دست ها رو به خدا ، كي شود ليل تمام ؟ كي شود خانه زنو ؟ كي شود بئس حرام
منتظر مانم از اين رو كه فردا چه خوش است نيست روح ابدي ، نيست سخن ، نيست كلام
عاشق ياد توام ذكر گويم به ابد جمع كردم صدفي ، داخل بست و سبد
تا كه باشد هدفي ، بهر آن روز خدا بشود ياد من و داخل آن بنهد
بنهد ميوه و جام ، بنهد نقش درفش بنهد ياد خدا ، ميوه ي سبز و بنفش
بهر آن منتظري داد پاداش عظيم داد پيراهن عشق ، داد نقشينه ي كفش
باز هم خواندمت از ، صبح و شب ها و غروب از شمال است و وسط ، از قريبا و جنوب
از سر ساري و رشت ، تا همه بندريان بهر ديدار تو اند ، پاك از هرچه ذنوب
پس بيا تا كه دلم ، بشنود هرچه نهان حس كند يا نفسي ، بكشد بهر جهان
دانم از هرچه وجود است از دست تو بود پس بيا نزد ملل ، اي امام شيعيان
نوشته شده توسط حسان جلوداری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت
در ضيافت گفت مردي كه چه كاري بكنم؟ تا رسم بر علم حال ،آب جاري بكنم؟
شكنم سقف فضا ،شكنم مغز اتم بر سر گور پدر گريه و زاري بكنم ؟
چه كنم تا علم گويد به من اول استاد راهي كوه شوم يا ره ساري بكنم؟
به ملل جاه دهم يا كه به پير مردم هديه ناب دهم يا به كه ياري بكنم؟
سجده ي شكر دهم يا كه به روزه و نماز بشوم بر سر شيطان ، چه خاري بكنم؟
در رهم سائليان طلب پول و موال (۱) يا كه گويم خير يا پاسخ آري بكنم؟
در مراسم في المحرم پي آغاز دعا طلب مداح يا در پي قاري بكنم؟
گفتمش سعي بكن ، ناله و فرياد مزن هر چه داري بر علم زود بر باد مزن
با تلاش است كه كوشا به پي دانش و علم رسد از پستي و خواري سر افزايش علم
تو خواهي رسيد اندر آن ، پس بگوي ز گهواره تا گور دانش بجوي
۱- اموال
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
باد برجست و زمان فصل آغاز نمود باز از سردي و يخ سر به آواز نمود
گفت اي فصل شتاء ، رفتي و پشت سرت بستي از سال قريب چارچوبان درت
گفت دلتنگ مشو، اين بهار است و درخت مي جهد از بن خاك ، ريشه ي آن گل سخت
بي تفاوت به خزان ، مشو اي عشق بهار كه خودش ريشه ي اينست ، مينديش به خار
سار و بلبل همه ي سال به استقبالند كه ندارد اين فصل ، چند و چون و مانند
شود اين فصل به ثالث ، قمر و ماه به قِسم استفاده بكن از فصلت و از روحت و جسم
فرودين ، اردبهشت ، هست ذوالماه بهشت خردداد ، خواهد شد ثالث از فصل سرشت
رنگ دنيا به بهار، سرخ چون لاله شود سبز چون سبز چمن ، گل آلاله شود
نرگس از فصل بهار بوي عاشق بدهد خود آن فصل زنو، حس معشوق دهد
شاعرانان همگي عاشق فصل بهار سالها از دل خود ، بن ناطق بدهد
حجري از عشق بهار، منتظر ماند همي نسپارد ز عجل ، به هوا ذره دمي
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت
باز هم روز وداع با شهدا سر برسيد باز سالارشان ، جرعه ي آب ناچشيد
گفت بر همرهان روز ، روزِ خداست مي توان در ره تشنه لبان پر كشيد
گفت امشب شبِ احتزازِ پرچم است يا كه خداحافظي با حسين و همدمست
روز ، روزِ دهم ، سال شصت و يكم باز هم بوي خون ، ماه آن محرّم است
از حسين و پيروان تا شيرخواره ترين از جوان و پيرمرد ، حسينيان بر زمين
تير در قلبشان ، ساخت آهنگ مرگ باز ايمانشان ، هست از وي بدين
اشك بعد از عزا ، خاطره ي زينب است ملّت از آه و خون ، سخت در حيرتست
حاكم آن جفا ، غوطه در كبر خود فكر كردش كه او ارمغانِ قدرت است
طفل كرده چه كار ؟ كه اين چنين جان دهد ؟ منتظر ماند و در رهش زان دهد
خاندان حسين ، جملگي پهلوان نشانيِ قهرمان ، نشان شيران دهد
خواهم از عشق تو جان دهم تا جهان بيند آن روي تو در زمين و زمان
اي امام ِ حسين ، اي امام ِ جهاد داني از سرّ هر آشكار و نهان
نوشته شده توسط حسان جلوداری در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY